|
قضیه ی سیبی که نیوتن را رد کرد اشعار و داستان های میثم مرادی کوره جانی
| ||
|
مردی شکست ؛ دستهای تو خونی شد [ ۱۳٩٠/۳/۱ ] [ ۱:٥٠ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
تبریک یا سیاه مشق نمی دونم عید همگی مبارک مخصوصا فرهنگ شاهین حسین مسعود احسان ستار نیما علی محمد حسن خوب حالا مصطفی و آذی میم الف و و و و و و و و و و و و و عیدِ دیگه آدم خودشو گم می کنه . راستی بچه ها کتاب فرهنگ نامه ی تالشی من که هم دستور زبان و هم لغات زبان تالشی و هم رسم الخط تالشیه سال نود وارد بازار می شه البته این کتاب با هم کاری پدرم نوشته شده . همین طور هم کتاب ( پیرامون ما ) که کتابی علمی اما به زبان ساده در مورد زمین زیر پای ماست رو هم تموم کردم می خوام بدم واسه اخذ مجوز البته جلد اولشو می خوام امسال چاپ کنم نه همشو ...... . خدای شمارو چه دیدی شاید قضیه ی سیبی که نیوتن را رد کرد هم سال نود تکمیل شد واسه چاپ من که خودم باهاش زندگی می کنم مخصوصا اون داستان سایه و مرد که .... د نمی گم دیگه بعدا می خونید البته بعضی ها قبلا خوندنش ..... [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ۱٠:٢٩ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
کمرگاه رقص فاحشه ام تمامیت سیاه مد شده ام در بستری برای تو کیمیای مرتدم از اقشار درد خود یا اجتناب حادثه ام در شنبه ای سفید ... این ها حوالی درد یا که زخم نیست این چهره توی شنبه ی اسفند قهوه می خرید یک استکانو دوتا سایه مثل ما یک سایه روی سایه ی یک مرد می پرید. ... یادش به خیر پرواز شنبه ها یک عمر بیلیت تازه از این شنبه می خرید غزل صدای پای شیاطین زخم بود او شنبه های مرا پای تخته ی سیاه با رنگ سبز غیرتش انگار خوب می درید . .... ( شنبه ی شنبه های من آغاز روزهای بی کسی بدرود ) [ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ] [ ٦:٤٩ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
نازک می کند قریحه ی شهر را در آستانه ای شبیه گور هزار سین تنگ هوازده ی اجتناب من است این خانه ، خانه نه کومه ای عجیب بر اشتیاق پرپر واژه رقص می کند برای آمدن از مرگ تا نای جای کوچک یک کودک زوار در رفته با پستانکی سفید ... هرگز من بهار کودک خویش را نخواهم دید ! بالای مرتعش گونه ام که سوخت با سبزی نشانه ی دیروز مثل بایزید ! این آخرین گونه از گونه های رنج این مرد سخت این به قول دخترکی سوار بر اسبی سفید ....! . . چه قدر رنج شعر منظم مرا شکست یا وزن حرف آمدنش ... آه ای کلوخ قضیه ی یک سال بی حصار این قضیه ای که حل خودش را قورت داده است ! این خانه خانه نیست . اجبارَکی است ! این ها دوشنبه اند . شهر مردمم یا خاک بلخ ، که به خونابه آرمید تهران عجیب برای خودش سوت می کشد این خانه خانه نیست . اجبارکی است .
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ] [ ٦:٢٤ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
این شعر رو برای این تو بلاگم گذاشتم تا از شاعر دل سوخته ی گیلان و از مواخر ادبی این استان که رنج خانه نشینی را بر دوش می کشد قدر دانی کنم این شعر از حسین مرادی کوره جانی شاعر و محقق گیلانی است که از کودکی تا به امروز استاد من بوده و خواهد بود.
عبور می کند از من با تمام لطافتش
و باز می شود عروق گرفته ام جاری می شود در من انبساطی عجیب هلاهلی می خوش و دل پیچه ای از جنس گردبادهای ناشناس آواز آواره ای را می شنوم که بدون چتر و چراغ می گذرد از حوالی احوال بارانی ام :از چله گذشته است فصلهایی که اینجا بوده ای با من بیا تا شبهای مشرف بر حالای شاعران ناشناس از فردای شعرهای نیامده شعری بیاویزیم بر گردن قوهایی که برای مردن تنها به دریا می روند
[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ ] [ ٥:٢٢ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
امروز جمهوری آذربایجان مخالفان خود را قبل از برگزاری راهپیمایی فردا بازداشت کرد تالشان شمالی که قومی اصیل وباستانی برای تاریخ ایران به حساب می آیند قرنی است که از دیکتاتوران مختلف وابسته به روسیه و حالا خود جمهوری آذربایجان رنج می برند . آنها در بدترین شرایط زندگی می کنند حتی بدتر از غزه و صدایشان را ما که ایرانی هستیم نمی شنویم چه برسد به سازمان ملل و جالب اینجاست که آنها نیز سر همین که ایرانیند می جنگند می خواهم بخش نظرات این متن را به گوش برادران ایرانی تحت ظلم حاکمیت جمهوری آذربایجان برسانم . البته باید بگویم موصاد در این منطقه از آذربایجان نفوذ وحشتناکی دارد و همین باعث درز نیافتن خبر های تکان دهنده ی تالش جمهوری آذربایجان ( البته نه همه ی اخبار شده است ). البته نامه ی تالشان شمالی وتقاضای آنها از حاکمیت کشورمان ایران برای باز گرداندن خاک های معاهده ی ترکمن چای از جمهوری آذربایجان به ایران بزرگترین خبری بود که از این منطقه به دنیای اطلاعات درز کرد . (منظور همان تالش شمالی است ) [ ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ ] [ ۱٠:٢٧ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
می توانم بیاندیشم به سیاه چرده ی هم خوابه ای که مادرم را قورت می دهد وقتی که تخت پاره پاره اشان هیولای بستر چندین ساله اشان را می پرورد حتی به فقر این برادر کوچک من این هم بازی دوران کودکی عروس خانه ی کلنگی مادر این شباهت بی نظیر با کتاب های مقدس براستی ایمان من میان دست درازم پس گرفته شد از ابتدای خواهش دندانهای شیری پلاسیده ام توی انجماد پاره پاره ی زانوان شلوار جینم حتی وقتی بابا آب را به کودکان فردا درس می داد من ازسایه ی امواج خانه امان دور می شدم از لذت بوسه ی شاد پدرانه ای که جنگ های جهانی این خاک هم تکانش نداده بود . شیارهای سقف خانه را که بو می کردم عطر های وحشی هم سایه سرک می کشید با میز چیده شده از استخوان انسانهایی که توی دیگ پیشرفت پخته می شدند . با چنگال غول پیکر پیرمردی که مرداب معده اش بوی تعفن افکار روسپیان شهر را فریاد می کشید . آن قدر ها هم بد نبود کودکانه ی عبور من از وحشت رودخانه های گیلان در کنار بوق های پیشرفت وقتی که از کنار هم سبقت می گرفتند بابا دوست نداشت که من با سردنبالشان کنم حتی پستان کوچک دخترکان محله بوی نعشه آور التماس را پس می داد حجاب صورتی لگنهایشان تخمه ی آفتاب گردان چشمان من شده بود بوسه های بدبوی دندانهای پلاسیده ی شیری اشان با بوی گرم مرغ بریان و تلخ خردل افزوده بر لبانشان من حتی مزه ی زبان دختران محله را می شناختم . و می جویدم احساس خام هم آغوشم را من دنیای لخت کودکانه را دوست داشتم با عطر های لبهای مرفه. می توانم بیا ندیشم به دست های گره کرده ی مرگ بر خواب چشمان خسته ام حتی به این که احساسم را توی سیرک روزنامه های صبح نمایش می دهند و من از حس تلخ آخرین باز مانده ی روده ام بالا می آوردم توی کاغذ چرک نویس کارگران هم دوشم این لکنت های آواره ی زبان اجتماع. این آخرین ایستگاه را به تماشا نشسته ام کودکیست با لبان ورم کرده و بوی کهنه ی شراب با خودفروشی ندانسته ای که هیچ حسی نمی دهد حتی جیرینگ سکه های عابران را نمی فهمد . ای وای که چه قدر نازک می زند احساس کفش های پاشنه بلند و هی آشنایی زبانهای قدیمی را داد می زنند له می کنند مسلخ دکمه های شلوارشان را برای آزادی برای اینکه می خواهند خودشان را عرضه کنند اربابانشان پشت گامهایشان را جر داده اند صدای تک تک جر خوردن ذهن مرا پر کرده است . من حتی گرمای شقیقه ی بابونه های پیراهنشان را می شناسم.... من می توانستم بیاندیشم به ریزش اشک های خنده دار کودکانه ای که هوس را برای داشتن چیزی حراج کرد به خط کشی آدم های کهنه ای که نفهمیده اند چهره اشان را ذغال سوزانده است حتی تنور گرم میان دوپای معشوقه اشان وقتی که حس خالی نان را حراج کرد حتی وقتی که بابا آب را به کودکان فردا درس می داد من حس تشنه گی اش را قورت می دادم حس تلخ و کهنه ی دستهایشرا که رنگ کیادگاری سیاهه ی ششهایش را نشان ما می داد . من می توانستم بی اندیشم حتی به مرگ سوسک های چاق و چله ی ایوان حتی به جفت گیری اجداد میمون ها حتی به زخم های به جا مانده بر تنه ای در انبوه درختان هم جوار گیلان من می توانستم بی اندیشم به آخرین سکانس مست دهانم تکیه داده بر ستون آخرین این ایستگاه حتما آخرین تکه های خودم را قی می کردم .
[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٢:۳٦ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
من کرم های شخصیتم را به خون منجمد چشمان تو هدیه می کنم برای حریص خوردن اشیاء مات شده ای که در درون پیکره ی دندانهایت جا گرفته اند ... واین یعنی ردیف خسته کننده ی حرف های من ... آیا اندیشیده ای وقتی که عاشقانه می بوسیش بی ترس آنکه خوابگاه دنج تو را حقیرانه فرض کند ؟ رنج چیست فرجام تلخ خواستن یک زن ؟ و این که چه قدر خوب می شد اگر بکارت کودکانه ی هوس هایش را از من طلب کند ؟ عشق چیست ؟ لبخندی که صنعت دروغ را به حکم جادوی قلب تو نزدیک می کند ؟ شاید تو هم شبیه زنان گم شده ای در باوری که دوست دارند میان بدنهای جفت شده از آهن بیارامند . من عسیری فریاد مردی شده ام که هر آنچه را عاشق شد از ناخردی احساس معشوقه اش از دست داده است. جرم چیست ؟ ای کاش همه ی آغوش های جهان را فتح می کردیم . من ادامه ای برای شعر سیاهم نمی یابم ..... [ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٢:۱٩ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
این روزها تمام فکرم مشغول جمع آوری آثاری ناشناخته از شاعران و نویسندگان ناشناخته ی تالش است شاید با این کار بتوانیم یک طرح مشترک از سیر تحولی تفکر و نحوه ی بیان آن تفکر ها را بررسی کنیم از دوستانم می خواهم به هر نحوی که می توانند به من برای رسیدن به این هدف کمک کنند .
[ ۱۳۸٩/۱٠/٦ ] [ ٢:۱٠ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
همیشه تاسف نبودن شعرهای قوی فلسفی را در میان زبان تفکر پذیر تالشی باید یدک کشید ؟ هر زبانی بر اساس داشته های زبان شناختی و شکل انتزاعی پناهنده گی افرادش به کاربردهای آن خودش را در زمینه ی خاص تری از تفکر بروز می دهد فارسی برای بیان عاشقانه ها درد ها , آلمانی برای پنداشت فلسفی ,و... که دوست خوبم حبیب موسوی بی بالانی با دید کامل تری به آنها پرداخته است و اینجا لازم نمی بینم که همه ی زبانها را تک تک نام ببرم . زبان تالشی در حماسه سرایی همواره دچار غم انگیزی بیان است اندوهی درونی که عده ای بر اساس توهمات قومی خود بدون در نظر گرفتن موارد علمی زبان شناختی آن را تنها محصول تاریخ پر رنج این مردمان کهن می داننددر حالی که علاوه بر این باید ساختار زبانی آن را در نظر گرفت . تالشی چونان ظرفی است که سالیان سال تشنه ی مفاهیم انسانگرایانه و واقعی بوده است اما به دلایل خاص از پرداختن به این مسایل در آن کوتاهی به عمل آمده است . وقتی صحبت از درد به میان می آید رنج ها را چرا کودکانه بیان کنیم چرا خود را تنها محدود به نمادهای ثابتی چون تبر درا شغال ورگ وعناصری نمادین از این دست بنماییم . یادم می آید در شب شعر غرب گیلان مهندس رفاهی شعری به نام هرای را برای حضار خواندند و آن شعر نه قافیه داشت ونه به زندگی ساده ی عوام خلاصه می شد بلکه روح رنجی بود فلسفی از دیدگاه یک ذهن به فریاد رسیده و اعتراضی به تفکر سهل انگارانه ی هم قبیله هایش ولی آن شب هیچ کس از این حرکت زیبا و شایسته ی زبان تالشی حرفی نزد امروز حتی شاعران جوانی چون س. رحمانی دست به کارهای اجتماعی پرباری در شعر تالشی زده اند ولی به دلیل سایه ی سنگین عوام انگارانه ی نوابغ قدیمی تالش هر گز موفق به بیان این گونه حرکات نگشته اند به نظر حقیر بهتر است مجلات تالشی به جای تنها چاپ اشعار شاعران صفحات خود را به بررسی اشعار و نقد حرکت های نو در زمینه ی شعر تالشی اختصاص دهند . ترجمه ی اشعار شاعران زبان های دیگر و حتی فلاسفه و نو یسندگان زبانهای دیگر به تالشی خود به ارتقای فرهنگ اندیشیدن در زبان تالشی کمک خواهد نمود . ولی ابتدا باید یک خط الرسم همه گانی برای تالشی فرض گردد . من همیشه از این مساله در تعجبم که چرا زبان شناسان تالش از ایجاد همچین پروسه ای کناره می گیرند و آن را به دیگران واگذار می کنند . به هر حال این نوشته مختصه های یک نوشته ی علمی را نداشته است و تنها یک درد نوشته یا سوال نگاری از ذهن افرادی است که داعیه ی ادبیات تالش را یدک می کشند و جوان بیزاری را در رفتار خود ونه در گفتار خود در زمان های متفاوت به نمایش گذاشته اند و به همین دلیل است که کتابهایشان در بین تالشان فروشی بالاتر از 500 جلد را ندارد واین یعنی مرگی که بر ادبیات تالشی سایه افکنده چرا که در بغل گوشمان همین برادران کرد زبان را می بینیم که باعلاقه ای وصف ناپذیر به مطالعه ی کتابهای هم زبانان خود مشغولند . به هر حال من گفتم تو خواه پند گیر خواه پی ام بزار فحش بده ......... [ ۱۳۸٩/۱٠/٥ ] [ ۳:۱٧ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
ذوالفقار احمد زاده پدر شعر تالشی علی عبدلی نام ذوالفقار احمد زاده پئنسری (1942 - 1898)، شاعر و روزنامه نگار انقلابی تالشتا سال 1990 تقریبا نا شناخته بود. تنها گروهی از سالمندان و روشنفکران تالش شمالیاورا میشناختند و اشعاری از ایشان را به خاطر داشتند . پس از فروپاشی شوروی، بر رسی احوال و گردآوری و نشر آثار وی به وسیله هلالمحمد اف با جدیت آغاز شد و با انتشار مقالاتی متعدد و چند کتاب ، به جهانادبیات معرفی گردید. اکنون با استناد به همان آثارو نوشتههای میتوان از ذ. احمد زاده به عنوانپدر شعر تالشی و یک نابغه ادبی یاد کرد . زمانیکه در تالش جنوبی فرامرز مسرور با انتشار منظومه خندیله پئشت، سرودن بهزبان تالشی را در آغاز یک شاهراه قرار داد، سالهاپیش از آن شاعرانی چون صدقی پونلیو میرزا فرهاد شهنازی، تقریبا همزمان با احمد زاده، اشعاری به تالشی سروده بودند ولیدر تالش شمالی ذوالفقار احمد زاده هنگامی ظهور میکند که هیچ تجربه قابل اشارهای ازسرودن به زبان تالشی وجود نداشت . او عواطف و اندیشههای سرشار از شور زندگی ومضامین اجتماعی و انقلابی اش را با مصالحی نیازموده و نا ورزیده آن زبان چنان بهفصاحت و زیبایی و سادگی بیان میکند که نمیتوان تصور کرد ایشان هرگز دفترو دیوانیاز اشعار تالشی را مطالعه نکرده و در آن زمینه از تجربیات دیگران وامی نگرفته است . برای کسی که از موهبت شاعری بهرمند باشد سرودن شعر به زبان مادری کاردشواری نیست اما اینکه یک شاعر انقلابی در کشاکش یک تحولات اجتماعی و فرهنگی سترگ ، زبانی را به عنوان زبان اصلی شعر خودبرگزیند و بی هیچ سیا مشقی، به آن زبان آثاریمحکم و بدیع خلق کند که پیش از او شاعر دیگری به آن توجه نکرده است، امری شگفتو ناشی از نبوغی سرشار است احمد زاده تمام سالهای کوتاه واما پر بار زندگی خود را در جریان وقوع و تثبیت بزرگترین انقلاب جهان آن روزگار سپری کرد. او هنوز در سنین نوجوانی بود که درشعاع آن انقلاب وارد فعالیتهای فرهنگی و سیاسی گردید. زمانیکه ارتش سرخ وارد باکوشد، دولت محمد امین رسولزاده سقوط کرد و حکومت شوراها بر آذربایجان تسلط یافت،احمد زاده فقط 22 سال داشت. او ضمن قبول مسئولیتهای حزبی و اداری و مشارکت درفعالیتهای سیاسی و اجتماعی عام، در مقام یک روشنفکر پیشاهنگ و شاعر خلق، احیاءهویت قومی و تحول فرهنگی تالش را هدف و آرمان اصلی خود قرار داد چنانکه به همیندلیل مورد سوء ظن قرارگرفت کارش به زندان و تبعید کشیده شد. اندیشهها ، احساسات و همه ی شور و عشقی که در این زمینه وجودش را سرشار کرده بود، در آثارباقی مانده از او متبلور است . نگاه جامعه شناسانه به مسائل فرهنگی تالش، سخن گفتن از مردم به زبان بی تکلفمردم، برقراری ارتباط با علایق و باورهای توده مردم، پرهیز از پرداختن به موضوعهایانتزاعی و رمانتیک، توجه ویژه به کودکان به منظور پرورش ذهن و تشویق آنان بهتحصیل و دانش اندوزی، نقد و ضعیت اجتماعی گذشته و خصوصا مهرورزی نسبت بهتالش از ویژگیهای بارز آثار ذوالفقار احمد زاده به شمار میاید. تولشی محول هی خوصه وطن اشته عمری کو وه سورون شدن اوژنه زنده نی وه کسون تنی اشته دولتی، اشته هئسه نی ای تونو بانده، ای تونو دیو وهیشت که ووتدن، او اَنه ایو. احمد زاده به استقبال سوسیالیسم میرود اما بی آنکه نگاهی به بعد ایدئولوژیک آننظام داشته باشد، آثار عملی آن در تحولات اجتماعی و اقتصادی، بهبود وضعیت کارگرانو دهقانان فقیر و برچیدن سلطه خانها و بیگهاو دیگر کانونهای استثمار را ستایش میکند . چن سورونه امه روحت گارده مون اشته برزون، اشته امه هارده مون چیمی بنا، خانون - بگون هارده بین ده چمه خونی لوزی سئرف کارده بین احمد زاده فعالیتهای ادبی خود را در حدود 20 سالگی اغاز میکند و تا سال 1938 کهبه اتهام دشمن خلق دستگیر و به سیبری تبعید میشود، فقط 18 سال فرصت نوشتن وسرودن را تجربه میکند. آن مدت نسبتا کوتاه مصادف بود با توفانی از رویدادها و شور والتهاب انقلابی که سراسر امپراتوری روسیه را فراگرفته بود و او که به عنوان یک جوانروشنفکر و پیشاهنگ در صف نخست فعالیتها و مبارزات انقلابی قرار داشت، برایمطالعه و اندیشیدن و آفرینشهای هنری فرصت چندانی پیدا نمیکرد. او علاوه بر انجاموظیفه در مشاغل اداری، باید همراه با همرزمانی چون مظفر نصیر لی نشریه «س اَتولش» را نیز منتشر میکرد. از این رو دیوان اشعاری که از او به یادگار مانده است حجمچندانی ندارد. جالب اینکه نزدیک به نیمی از محتوای آن دیوان کم حجم به اشعارکودکان اختصاص دارد. در اینجاست که ذوالفقار احمد زاده در جایگاه یک معلم مبتکر،دور اندیش و آشنا به شیوههای جدید آموزشی قرار میگیرد. او میکوشد نکات و مفاهیم علمی، اخلاقی و تربیتی را به زبانی ساده و در قالبسوژههای جالب به طرزی دلنشین برای کودکان و نوجوانان تالشی زبان به صورت منظومبیان کند و نونهالان قوم خود را که عموما محروم از درس و مدرسه بودند 7 به تحصیل وکسب دانش و و شناخت اوضاع جدید کشورشان تشویق و ترغیب کند. به روایت سالمندان آستارا و لنکران، آن اشعار آنچنان ساده و دلنشین بودند که بهسرعت برسر زبانها میافتاد و شاعر میتوانست تاثیر هنرخود را در جامعه مشاهده کند . وه چه خوسه چمه بوغون س - س دودن سئفه توغون آمبو ، دامبول، همه رسَ هوشتولوئن شیره ش به سَ دوون همه چیجه سیپی ای چه اودَمون دلی اَپی ای پس از کودکان و نوجوانان، عمده مخاطبان شاعر اقشار پایین جامعه، کارگران و شبانانو روستائیان فقیر بود. بی تردید برای آن مردم نیز بسیار جالب بود که برای نخستین بارشاعر ی از بین خودشان ظهور کرده بود که به جای افاضات ادیبانه و سیر در انفاسافلاک از کارو زندگی و از خواستهها و آرزوهای آنان به زبان خودشان سخن میگفت وآن اشعار با صدای بلند در کوچه و بازار خوانده میشد و در نشریات به چاپ میرسید و این موضوع برای احمد زاده توفیق بزرگی بود. توفیقی از آن دست که شاعر معاصر گیلانی اومحمد علی افراشته توانسته بود در حوزه ادبیات گیلک به آن دست یابد . در تاریخ ادبیات تالش این یک اتفاق مهم است که برای نخستین بار جوانی روستایی اصحاب پر دبدبه انجمنهای ادبی شهرو دیارش را دور زده، به ژرفای زندگی توده مردمراه یافته و به جای طرح جدولهای متقاطعی از شمع و گل و پروانه و موضوعات انتزاعیدر هیئت الفاظ منظوم، با خامه خیال و جوهر اندیشه زندگی و روزگار مردم را نقشمیبست و از رنجها و شادیهای آنان سخن میگفت . اگر امروزه کسی در مورد ظرفیتها و توانمندیهای زبان تالش داد سخن بدهد، حر فتازهای نزده است. زیرا پژوهشگران سالها پیش، این زبان را مورد توجه قرار داده و درزمینه شناخت و شناساندن آن مقالات و کتابهایی منتشر کردهاند اما ذوالفقار احمد زادهزمانی به ظرفیتها و توانمندیهای این زبان پی برد و آن را به عنوان زبان اصلی شعر خود برگزید و آثاری از شعرای مشهور روسیه و آذربایجان، مانند پوشکین، نگراسف، کریلوف و صابر را به آن زبان ترجمه کرد که کسی زبان تالشی را نمیشناخت و یا اگرمیشناخت آن را مناسب استفاده در آفرینشهای ادبی نمیدانست. لذا از این نگاه افتخارکشف جزیره با شکوه زیان تالشی در اقیانوس زبانهای ایرانی هم از آن احمد زاده است و اودر این مورد برهمگان فضل تقدم دارد . دریغا که آن معلم انقلابی، آن شاعر مبتکر و بدعت گذار قوم تالش خیلی زود بر اثرسوء ظن حاکمان وقت راهی قتلگاه گردید و پرپر شد . شعری بش به ذوالفقار خلقی کش به ذوالفقار چمه چش به ذولفقار چشمه کو به هونیمون امه تولشونیمون - ولیشاه علی اف ذوالفقار احمد زاده در راه آرمانهای انسانی و خلقی اش فدا شد. اما راهش ادامه یافت. پس از او در بین قوم تالش شعرای بسیاری ظهور کردند و امروز بسیار از آنان جزو مفاخرادبی استان لنکران در آذربایجان و استان گیلان در کشور ایران به شمار میآیند. اما اکنون با گذشت نزدیک به یک قرن از زمان زندگی احمد زاده و با وجود تحولاتشگرفی که در دوکشور مذکور رخ داده است ، آنچه که موجب نگرانی گردیده ، این است که به نظر میرسد امروزه بسیاری از اخلاف احمد زاده دچار تکرار مکررات شده واز زمان خود عقب ماندهاند . دفاتر اشعار آنان بیشتر نظم است تا شعر. اغلب شعرایتالشی زبان آذربایجان با همه توان ادبی و استعداد ذاتی ای که دارند در آثار شان بهصنایع معنوی توجه چندانی نشده است .اگر از سروده هایشان وزن عروضی برداشته شود آن آثارتاسطح قطعات ادبی معمولی سقوط خواهند کرد . زبانشان کهنه است ترکیبات و تشبیهاتشانرنگ و بوی دوران قاجار را دارد. در حالیکه آنها فرزندان شاعر خلاق، نو آور و سنت شکنیمانند ذوالفقار احمد زاده هستند. بدون شک اگر اراده کنند میتوانند نیمایوشیج ها و شاملوهایخلق خود باشند. به نظر نگارنده نزدیکترین راه برای ایجاد یک تحول در حوزه شعر تالششمالی آشنایی با ادبیات معاصر ایران است. شاعران تالشی زبان برای اینکه بتوا نند خودرا با زبان و نیازهای زمان خود تطبیق دهند، باید از تجربیات رنساس ادبی ایران که با نیمایوشیج آغاز شده و هنوز در حال پیشروی برای رسیدن به تجربههای جدیدتر است ، کمالبهره را ببرند تا دست کم از برادران شاعر خود در تالش جنوبی عقب نمانند . از جمله مسائلی که به ادامه وضعیت کنونی در عرصه شعر تالش شمالی کمک کرده است نبود هرگونه نقد و برسی شعر دربین آنها است . از این رو اغلب شاعران آن دیار متوجه ضعف و قوت سروده های خود نیستند . انتظار می رود ادیبان و سخن شناسان تالش موضوع نقد شعر را جدی بگیرند و در نخستین اقدام مقالاتی در مورد تفاوت شعر و نظم بنویسند ، صورخیال را به شاعران جوان بیاموزند و آنان را با صور و اسباب تحول در شعر امروز ایران و جهان و حتی شاعران نوگرای روسیه خودشان آشنا کنند. زیرا درجا زدن و واپسگرایی برازنده هنرمندان تالش امروز نیست . دیگر گام برداشتن به جلو کافی نیست . باید خیزش بلندو جهش های پیاپی داشته باشیم . به قول هلال محمد اف : امروژ امه کولمه لوزم نی . موی و نیهنگمون پیه دّ . [ ۱۳۸٩/۱٠/۳ ] [ ٤:٥٦ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
درون احساس واژه هایم می چرخانمش این جا نشسته ام چونان مردی که چشم گنگ آسمان ذهنیتش را توی حجاب زنی جا گذاشته باشد. این عقد دایم ، حکم من شده است گورواره ای که شباهتش به بارش اندوه بیشتر است تا التهاب عشق پاره پاره ای میان من و هیچی گنگ دختران وحشت این شهر آن قدر بوسه می دزدم که دیگر مجال زندگی از کودکی دستانم گرفته می شود این روزها با لبان مرگ عروسکی زشت می زیم سیاه دلی میان لباسی سفید بختی که از درازای تاریخ برگ آغاز شد زنی که از تمام نرده های سفید بدش می آمدو اسبان مدهوش مرغزار را به تازیانه ی خلقتشان می تاخت و از این صحنه ی کریه برتری اش تصویر آیه ای خرافه ای می کشید به نام عشق ومن چه قدر کودکانه به دلیل رقص گونه های منهدم این زن فکر کرده ام . هر آن که کوهپایه ی زرد زمستان فرود می ریخت می دریدشان سرمای جوانی مردان گناه کار رنگ بستر پیر مردان خاموش قبور مرغزار را و هی هوس های تازه ی لخت را می کشاند به چوبه ی دار بارش عریانی از لبالب خنده های مترسک گونه ی معشوقه ها شان مردان درو می زدند پستان مرکب درختان نارنج را حتی عطر های دستشان بوی خام پرتغال زمستان را پس می انداخت نه سایه ای می آمیخت با رگ های پلاسیده ی بستر پیرمردان ونه مادری از دمای تنفس زاییده اش در امان بود. این ها مردمان قبیله ی ما بودند با فرزندان اژدهاک و رنج های مانده بر زمین حتی دستهای مادران هم برای نوازش یک رنج دراز نشد. (ومن هم زمان ؛ با زنی آمیخته می گشتم برای پرورش مخلوقی که پیله ی سرد تنهاییم را بشکافد فلسفه ای عامیانه از این که چه قدر زیبا می شود اگر بزایمش . ) حتی معلولیت عاطفه امان را به خاک می سپردم هم اندازی طعنه های لخت و تیز اطرافم را گونه زایی وحشی آدم خوارانی که منتظر بودند تا بزایمش . شیطان از حریم سایه های گورها به شهر آغوش من تجاوز کرد به بستر معصومانه ی مرغزار به داغ جای پای اسبان ابلق افریته ای که زن نامیده می شد روی انهدام رگواره های تپنده ی درون سینه ام . من از درون به خودم پلاسیده می شدم درست پیرتر از زمان کودکی ام آیا عشق همیشه راه مردن مردها را هموار می سازد ؟ از بوی مردد شمارش انگشتان هم بستران زندگی ام یک خواب زخم خورده به ارث مانده است حتی نیمه ای شده است ، شبیه بیداری . من از آستانه ی دروازه ی بهشت با کوری همیشگی انسانیت ، آشنایی هزار ساله ی برگشت را رقم زده ام . این جهنم تلخ را شکنجه ی نوشیدن عرق اسبانی که روی تنم تاخت می زدند . حالا باعمر تازیانه های بشر هم بوسه می شوم به اندازه ی لکه های سرخ باسن عریان معشوقه ای که نوش داروی سرد مرگ را به حنجره ام هدیه می کند لال گونه گی تدفین روح گم شده ام در سرزمینی که نامش را توی هیچ کتابی پیدا نمی کنند . [ ۱۳۸٩/۱٠/٢ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ میثم مرادی کوره جانی ]
|
||
| [ طراحی : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||